از دهه ی 80 میلادی تا امروز در بیشتر آثار سینمایی جهان که در ژانر scince-fiction  و با رویکرد جهان فردا ساخته شده ، سیاهی و بی رحمی مولفه ی مشترک بسیاری از آن ها بوده است. معمولا در این آثار  ، سازنده تلاش می کند با ارائه ی  تصاویر چرک از آینده ی دنیا و نمایش کلیشه هایی مثل  بازگشت انسان به زندگی قبیله ای و بدوی ، دشمنی و خونریزی و ... موحش بودن آینده ی روند ماشینیزم را به رخ بیننده بکشند.از نمونه های خوب ( البته نه عالی ) این فیلم ها می توان به “book of eli”  و "children of men" اشاره کرد.

ولی اسپایک جونز راه دیگری را برای فیلم خود انتخاب کرده است. از همان آغاز فیلم تماشاچی با قاب های منظم و خوش رنگ مواجه می شود که گرچه پر زرق و برق و اشرافی نیست ولی گرم ، پر احساس و دل نشین است.این رنگ های گرم و تا حدودی جیغ در پوشش بازیگران اصلی فیلم هم رعایت شده است.اما داستان و موضوع فیلم آن قدر بر بیننده تاثیر می گذارد که نیازی به سیاه نمایی تصویری وجود ندارد.موضوع تنهایی انسان مدرن میان دریایی از دوستان مجازی است که همیشه در دسترس اند ولی در حقیقت وجود ندارند.این تنهایی کار را به آن جا می کشاند که تئودور شخصیت اصلی فیلم را مجاب می کند به سیستم عامل رایانه اش عشق بورزد و این ماشین هم که کارش شبیه سازی زندگی است به صورت مجازی به او عشق می ورزد.و چه چیز موحش تر از این که انسان برای رفع نیاز ارتباطی اش هم مجبور باشد ماشین ها را به کار گیرد.

داستان آخرین ساخته ی اسپایک جونز در آینده ای نه چندان دور شکل می گیرد.آینده ای که برای تماشاچی آشناست و باور پذیر.مخاطب از دیدن تکنولوژی های آن شگفت زده نمی شود و حتی در مورد بعضی از آن ها مصادیق امروزی هم دارد مثل بازی سه بعدی که تئودور خود را با آن سر گرم می کند.این وضعیت مبهم تا حدودی در مورد مکان فیلم هم صدق می کند.صحنه ها نه شباهت کامل به لس آنجلس امروزی دارند و نه آن قدر اعجاب آور است که تماشاچی منتظر عبور سفینه های فضایی از جلوی دوربین باشد. این ویژگی لا زمان و لا مکان بودن باعث شده اسپایک جونز بتواند خود را از بند توضیحات اغناپذیر برای همه ی جزئیات فرار کند و با تمرکز کامل به روایت ایده ی خود بپردازد و از طرف دیگر  با کنار گذاشتن مرزبندی های سیاسی و جغرافیایی مخاطبانش را به فیلم نزدیک کند.

تئودور(خواکین فونیکس ) شخصیت اصلی فیلم در شرکتی کار می کند که کار اصلی آن ها نوشتن نامه های عاشقانه به مناسبت تولد ، سالگرد ازدواج و ... برای دیگران است.  تئودور نامه هارا املا می کند و ماشین آن ها را به صورت دستنوشته های عاشقانه با رنگ های شاد و زنده برای مخاطبین ارسال می کند.تئودور در کار خودش موفق است و  به خوبی به جای برای دیگران حرف های عاشقانه می زند . بر خلاف زندگی شغلیش که نمی تواند به خوبی با دیگران ارتباط برقرار کند و به طور کلی در زندگی خصوصی با مشکلاتی روبروست. در حال جدا شدن از همسرش است و در ارتباط با سایرین موفق نیست . انزوا و سر و کله زدن با ابزار های تکنولوژی را به ارتباط با دیگران ترجیح می دهد.با ورود سیستم عامل جدید به خانه ی تئودور او سعی می کند این خلاء عطفی را با حضور این سیستم عامل پر کند . سیستم عاملی که فقط از طریق صدا (با صداپیشگی اسکارلت جوهانسون) با تئودور در ارتباط است.رابطه ای که همسر سابقش علت آن را این گونه بیان می کند : " تئودور چون نمی تواند یک زندگی واقعی را تحمل کند به سراغ یک زندگی مجازی رفته".

تقریبا تمام جوانان هم نسل ما تجربه ی ارتباط های اینترنتی در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی را داشته اند و حضور فردی در کنار خویش را بی حضور فیزیکی تجربه کرده اند.ارتباطی که  در آن مخاطب ما هم هست و نیست . صدا و تصویرش در اختیار ماست ولی در حین ارتباط در پس ذهنمان باز هم احساس تنهایی داریم.اسپایک جونز به خوبی روی همین حس تنهایی آدم ها در دنیای جدید دست گذاشته است .احساسی که شاید بتوان آن را تنهایی مدرن نامید. در ارتباط های مجازی زمان حال ، گرچه دو طرف از یکدیگر دورند ولی باز به این دل خوشند که در آن طرف صفحه کسی نشسته که او را دوست دارد و یا حد اقل دوستی و عشق را درک می کند و به آن معتقد است.اما در رابطه ی تئودور و سامانتا ماشین عشق و احساس را نمی فهمد و سعی می کند از طریق واکنش های روتین آدم های اطراف این احساس را شبیه سازی کند.این شبیه سازی حتی به رابطه ی جنسی سامانتا و تئودور هم کشیده می شود. سامانتا از طریق قدرت صدای خود و تئودور از طریق شبیه سازی خاطرات و یا تصاویر ذهنی قبلی ِ خود ...  . کارگردان به درستی و در بهترین کارکرد ممکن در این لحظه تمام تصویر را سیاه می کند و تماشاچی فقط از طریق صدای آن هاست که درون فیلم باقی می ماند  چون فقط از طریق صدا با یکدیگر در ارتباط هستند. تماشاچی درست در این لحظه جای تئودور قرار می گیرد و  فاجعه بودن این نوع رابطه را درک می کند. البته  فیلم در هیچ جایی موضع گیری مستقیم ندارد و به اصطلاح مضمون را به صورت مخاطب نمی کوبد و با در نظر گرفتن پایان بندی این نظر درست است.

در حقیقت تئودور برای رفع نیاز ارتباط برقرار کردن خود به سمت سامانتا کشیده می شود و این احساس بیشتر به رفع نیاز ارتباط مربوط است ولی تئودور از این رابطه عشق می فهمد چون به دنبال آن بوده است.تئودور از طریق اطلاعاتی که در مورد خودش به سامانتا ارئه می کند به او دستور می دهد که چگونه باشد و می توان گفت از این طریق همسر ایده آل خود را می آفریند تا جایی که نحوه ی بیان و نفس گرفتن های میان دیالوگ گویی های سمنتا هم شبیه به تئودور می شود و شاید همین نزدیکی سمنتا به تصورات  اوست که علت علاقه ی شدیدی تئودور به سامانتا شده است. این شبیه سازی دنیای واقعی حتی در شغل تئودور هم وجود دارد.او برای کسانی که در زندگیشان نبوده از عشق می نویسد و آن قدر این کار را انجام داده که خود او هم  در حرف عاشقانه زدن به یک ماشین تبدیل شده است. این موضوع زمانی روشن تر می شود که سامانتا از تئودور درباره ی یکی از نامه ها و دندان کج یکی از مخاطبانش سوال می کند و تئودور در جواب می گوید " از هشت سال پیش که با هم آشنا شده اند تمام نامه هایشان  را  من می نویسم".

علاوه بر فیلم نامه ی خلاقانه و کارگردانی کم نقص –که هردو نتیجه ی تلا ش اسپایک جونز است-موسیقی فیلم هم بسیار به روایت و انتقال حس به بیننده کمک کرده است. موسیقی خارج از چهارچوب فیلم عمل نمی کند و فقط از طریق تم به یاری کارگردان آمده است بدون آن که به ملودی تبدیل شود و به طور مجزا در فیلم شنیده شود. در کنار تمام این صفات مثبت نمی توان از بازی خوب و یک دست خواکین فونیکس و صداپیشگی اسکارلت جوهانسون به راحتی گذشت که لذت تماشای فیلم را دو چندان کرده اند.نوع پوشش و گریمِ سبک فونیکس به ارائه ی بازی خوبش بسیار کمک کرده است.

تنها نقصی که به نظر نگارنده می رسد پایان بندی فیلم است.این اشکال نه به آن معناست که پایان بندی فیلم ضعیف است اما با توجه به روایت خوب و او ج گرفتن مناسب داستان ، فیلم می توانست با تاثیرگذاری بیشتری بیننده را به منزل بفرستد و ذهنش را تا مدت ها درگیر رفتارهای خودش در دنیای مدرن کند.در مجموع می توان گفت “her” از جمله فیلم هایی است که با بمباران حسی و تصویری از طرفی و نظریه پردازای های  فلسفی از طرف دیگر  هم تماشاچیان را راضی می کند و هم نظر مثبت منتقدان را به خود جلب می کند.

در صحنه ای از فیلم تئودور لبه ی سکویی نشسته است و پشت سرش مانیتوری وجود دارد که در آن جغدی در حال پرواز است .جغد به تئودور نزدیک می شود و این گونه به نظر می رسد که در حال شکار تئودور به عنوان قربانی خود است.تئودور در حقیقت قربانی این فضای تکنولوژیک است .فضایی که اسپایک جونز با خوش ذوقی مانیتور را به عنوان نمادی از آن برگزیده است.و شاید این داستان تمام آدم هایی است که دوران سلطه ی کامل تکنولوژی و فضای مجازی را بر جهان پیرامونشان تجربه خواهند کرد.فضایی که خود ِ ما هم نه به طور کامل ولی تا حدود زیادی به آن دل بسته هستیم و از تنهایی هامان به سمت آن پناه می بریم و گاهی آن قدر در آن غرق می شویم که زندگی در دنیای واقعی را قربانی ِ آن می کنیم.
این مطلب قبلا در سایت وبلاگ نیوز منتشر شده است.

http://weblognews.ir/news/41256/