عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: بهرام توکلی

بازیگران : سعید آقاخانی ، هومن سیدی ، گلاب آدینه ، ویشکا آسایش

 

خلاصه داستان

برادر بزرگ خانواده رمان نویسنده ای روان پریش را با نام خود چاپ می کند. برای جبران و رهایی از عذاب وجدان ، با استفاده ی ابزاری از بیماری اعضای خانواده اش ، چالشی خانوادگی به راه می اندازد تا داستانی جدید بنویسد.

 

نقد فیلم

آثار بهرام توکلی طرفداران خاص خود را داردکه بیشتر  آن ها در زمره منتقدان قرار دارند.  معمولا از طرف مردم استقبال پر شکوهی از فیلم های او به عمل نمی آید. توکلی سبک خاص خود را در فیلمسازی دارد. داشتن سبک در فیلمسازی به خودی ِ خود نه نکته ای مثبت محسوب می شود نه نکته ای منفی. برداشته شدن مرزهای خیال و واقعیت ، اطلاعات دادن قطره چکانی به مخاطب ، نداشتن گره داستانی مشخص ، پایان بندی های نا متعارف و سرگشتگی انسان ها در اجتماع از ویژگی های آثار او هستند.

من دیه گو مارادونا هستم بیشتر از آثار گذشته ی توکلی با مخاطب همراه است اما به نظر می رسد این موضوع  توکلی را در فضایی بینابینی میان سبک کاری خود و سطحی نگری قرار داده است. دو پاره شدن فیلم و تغییر ناگهانی در ریتم اثر، از همین جا نشات گرفته است. از آغاز فیلم تا فصل هشتم همه چیز سردرگم و مشوش است و برای مخاطب آزار دهنده. در این دقایق شخصا شاهد آن بودم که تعدادی از بینندگان سالن نمایش را ترک کردند و  گوشی های روشن ، فضای سینما را به سیرک شبیه کرده بود. شاید این ریتم کند در راستای روایت داستان باشد اما فیلمساز را از هدفی که در ابتدا ذکر شد ، دور می کند. اما با آغاز پایان بندی داستان ریتم فیلم در فضایی فانتزی شبیه به فیلم " گاهی به آسمان نگاه کن" کمال تبریزی سرعت می گیرد و قدری از ملال آور بودن آن کاسته می شود.

اساسا بحث استغراق بیننده در فضای فیلم و استیحال در آن ، شرط لازم برای هر فیلم است ، تا بماند شروط کافی آن. اثری که جذابیتی حداقلی نداشته باشد توانایی ارائه مضمون را نخواهد داشت و نتیجه نهایی ، اثری گل درشت ، اگزجره و مضمون زده از آب در خواهد آمد. چیزی که "من دیه گو مارادونا هستم " به آن مبتلاست.  در واقع  وقایع فیلم جزیره های جدا از همی هستند که به لطف کپشن های فصول داستان به هم الصاق شده اند و کارگردان در انتها با جمع کردن آن ها قصد دارد بیننده را مجاب به پذیرش آن کند که به نظر می رسد در این زمینه موفق نیست.

از نقاط قوت فیلم هم نباید غافل شد. بازی های غلو آمیز و خوبِ هومن سیدی ، سعید آقاخانی و بابک حمیدیان و انتخاب موسیقی های بسیار دقیق و حساب شده برای سکانس های کلیدی ، در شکل دهی به فضای پر تنش داستان کمک شایانی کرده اند. ایده های ابزورد  و  موهن در پایان بندی و تغییرات فیلم هندی وارش هم ، از آن دست کارهایی است که کمتر در سینمای ایران شاهدش هستیم. البته شیطنت هایی هم در این میان رخ داده است که بهتر است فقط با ذکرش  از کنار آن عبور کنیم . پلان حضور پیمان در سینما را به یاد بیاورید. کاه و یونجه ای که در مقابل پرده سینما بر زمین ریخته و پرده سینما در حال نمایش فیلم است. منظور کاملا روشن است و از توضیح آن صرف نظر می کنیم. اما بهتر است فیلمساز این نکته را به یاد داشته باشد که هیچ یک از بزرگان ما چه در عرصه هنر و چه در سایر زمینه ها با تواضع و احترام به مردم بوده است که به جایگاهی میان آن ها دست یافت اند نه با بی احترامی به شعور آن ها.

پوچی اتفاقات فیلم نشانه هایی از منطق ابزورد را در ذهن تداعی می کند. ساموئل بکت که از بنیانگذاران این مکتب ادبی است درباره ابزورد می گوید : " ابزورد یعنی بیان این که : هیچ چیزی برای گفتن وجود ندارد ". تا قبل از پایان بندی فیلم بسیاری از وقایع با این منطق منطبق است – البته نقاط مشترک فیلم با طنزهای سیاه فلسفی زیاد است- اما با پایان بندی گروتسک اثر که با مرگ نویسنده همراه است ، به این نتیجه می رسیم که کارگردان فقط به دنبال شوخی های سطحی و فرمی نبوده است و اتفاقا چیزهایی برای بیان وجود داشته است .

حال این سوال پیش می آید که با وجود این همه انسان روان پریش ، برداشت افراد از جامعه ای که در آن زندگی می کنند ، چه باید باشد؟  کارگردان محض تفنن هم که شده یک نفر با شرایط عادی و معقول را در میان شخصیت ها قرار نداده است تا قدری مضمون خود را در پرده ای از ابهام قرار دهد. از طرفی در ابتدای فیلم فقط پیمان و بابک به عنوان بیمارانی روان پریش به بیننده معرفی می شوند . سایر کاراکترها در گیر و داد وقایع فیلم سوی یک بیماری مزمن روانی هممه گانی پیش می روند. پس قرار است بیننده از این کلیت به نتیجه این چنین برسد که : " شرایط زندگی ، همه را روانی کرده است".

بد نیست در پایان این پرسش را هم مطرح نماییم که چه کسی مسئول سلامت روان جامعه است و چه کسی قدرت و وظیفه هدایت افکار عمومی را بر عهده  دارد؟ هنرمندانی که آینده جامعه را می سازند یا مردمی که در سالن به تماشای فیلم می نشینند؟ شاید پاسخ کارگردان اثر همان چیزی است که در مونولوگ پایانی فیلم شندیدیم " تو می‌دونی من از چیه مارادونا خوشم می‌آد؟ از اینکه تو زندگیش هیچوقت واقعیت و رویا براش مرز نداشت، وقتی بازی می‌کرد با همه وجودش بازی می‌کرد، پرواز می‌کرد، بازی نمی‌کرد، وقتی معتاد شد یه کوه کوکائین می‌ریخت جلوش د بکش همه چیزو تا تهش می‌رفت، خودشو لوس نمی‌کرد... همه‌اش برای این بود که واقعیت و رویا براش مرز نداشت، اگه هم داشت اون نمی‌تونست مرزشونو تشخیص بده.... آخرش هم با ست چپش تو جام جهانی یه گل زد و از اون به بعد به دستش گفت دست خدا1 ... "

 

1-جمله پایانی نقل به مضمون است.